#سلطان_پارت_443


بازوهام رو میون پنجه های قویش گرفت و خیره بهم گفت:

_حواست به خودت باشه،پاشا و مهران دقیقا روبه روت وایستادن.

من باید برم.

همینجا بمون ، سامیار الان میاد،درضمن نمی خواد از چیزی بترسی افراد من همین الان زیر نظرمون دارن و هواتو دارن.

دوست نداشتم بره ،دیگه طاقت دیدنش کنار اون دختره رو نداشتم،

با مظلومیت ولحنی که التماس توش موج می زد زمزمه کردم:

_کی می ریم خونه؟!

خیره شد به صورتم...

_صبر داشته باش ،سعی کن لذت ببری ،دیگه کم مونده جشن تموم بشه.

سرم رو تکون دادم.

دست هاش رو از روی بازوهام پایین کشیدش و یک قدم ازم دورشد،خیره بودم بهش که ایستاد و دوباره به سمتم برگشت.

_درضمن،نگران شب نباش،باهات شوخی کردم.

ودوباره نگاهش رو ازم گرفت و خیلی زود از دید راسم خارج شد و من رو با یک دنیا عشق به خودش واحساسات تازه ام تنها گذاشت.

بعد چند دقیقه چراغ ها روشن شدن...

romangram.com | @romangram_com