#سلطان_پارت_442


دوتا دستش رو روی صورتم قاب کرد،وآروم هینی که لبخند کجی کنج لبش بود،سرش رو به صورتم نزدیک کرد.

صاف و صامت ایستاده بودم وتوان حرکت دادن دست و پاهام رو نداشتم.

لب داغش رو به یک باره روی لبم گذاشت و آروم شروع به بوسیدنم کرد.

داشتم ازخودم بی خود می شدم، ناخدا گاه برای حفظ تعادلم دست هام رو روی سینه ی عضلانی و پهنش گذاشتم و به پیراهن سفیدش چنگ زدم.

آروم می بوسیدتم...

کم کم دستش رو تا روی کمرم سر داد و سرش رو کمی مایل به چپ کرد.

با ولع می بوسیدتم،انقدر آروم این کار رو می کرد که با هر بار بوسیدنش حس عجیبی بهم تزریق می شد.

دستم روتاروی پهلوش سر دادم،داغ بود،بدنش عرق کرده بود و پیراهنش خیس شده بود.

با فشاری که به پهلوم آورد من رو بیشتر به خودش فشار دادش،از گرمای بدنش منم به عرق کردن افتاده بودم.

تو حال خودمون بودیم كه خودش رو ازم جدا کرد،پشت دست راستش روی پیشونیش کشید و همزمان دست دیگه اش رو داخل جیب شلوارش فرو کرد و گوشیش رو بیرون آورد،نفس نفس می زد.

با صدای بم و گرفته اش جواب داد.

کنجکاوانه نگاهش می کردم که اسم سامیار رو آوردش.

تازه فهمیدم که خاموش کردن چراغ ها کار خودش بوده،وسامیار طفلک رو فرستاده تا کسی برق هارو یه دفعه ای روشن نکنه.

همین طور که لبخند می زدم و خیره بودم بهش،گوشیش رو داخل جیب شلوارش گذاشت و یک قدم بهم نزدیک شد.

romangram.com | @romangram_com