#سلطان_پارت_441
سلطان باهمه برام فرق داشت.
عشقم بود...
محرمم بود...
نمی دونم که درنهایت این عشق به کجا ختم می شه،ولی این رو خوب می دونم که می خوامش،این شیر مغرور خیلی خوب تونسته بود توی قلب کوچیکم به سلطنت برسه و پادشاهی کنه.
لبخند لحظه ای از روی لبم محو نمی شد.
صداش تو گوشم پیچید و نفسم رو توسینه حبس کرد .
_هیچ می فهمی که داری با این قلب سنگیه من چه می کنی اسب وحشی؟!
این عشوه گریات آخرش امشب کار دستمون میده.
با این حرفش تمام بدنم داغ کرد،لبم رو به دندون گرفتم،یاد شب که افتادم نفسم بند اومد،نکنه بخواد بهم دست بزنه.
با این فکر دلشوره ی عجیبی تو دلم نشست.به یک باره خودم رو ازش جدا کردم و یک قدم به جلو برداشتم،به سمتش برگشتم و خیره شدم بهش.
صدای خنده ی مردونه اش تو گوشم پیچیدش.
_چیه چرا فرار کردی ،اسب وحشی؟!
_تو جنبه نداری ،برای همین باید ازت فرار کرد.
یک قدم به سمتم برداشت ودوباره فاصله ی خالی بینمون رو پرکرد،عطر خوش بوش دوبار مشامم رو قلقلک می داد.
romangram.com | @romangram_com