#سلطان_پارت_440


نمی‌رقصید اما همراه من به هر سمتی که می رفتم کشیده می شد.

با غرور خیره بود تو چشم هام و قصد داشت با این غرور مردانه و جذابش من رو دیوانه تراز قبل بکنه.

دست هاش انقدر داغ بودن که از روی لباس نازکم هم به خوبی این داغی رو احساس می کردم.

سرش رو خم کرد و صورتش رو نزدیک صورتم آورد،اما جلوی لبم مکث کرد.

نفسم رو با این کارش بند آورده بود،ازشدت هیجان می لرزیدم.

کمرم رو محکم تر گرفت ومن رو به سمت خودش کشید.

لب داغش رو به گوشه ی لبم سابید.

بااین کارش داشت نابودم می کرد.

قسم می خورم که تو دلبری سلطان ماهرانه عمل می کرد و زده بود رو دست همه ی دختر ها.

اما نباید جلوش کم میاوردم،با شیطنت خیلی نرم خودم رو عقب بردم،دستم رو روی شونه وسینه ی سلطان کشیدم و با ناز بین بازوهاش چرخی زدم وکمرم رو به سینه اش تکیه دادم.

دست هام رو روی هردو دستش گذاشتم واون هارو روی شکمم گذاشتم .

اونم همراهیم می کرد،دست هاش رو توهم قلاب کرد،ومن رو بیشتراز قبل به خودش نزدیک کرد.

صورتش رو روی شونه ی راستم مایل کرد و نفس های داغش رو روی پوستم رها کرد.

با هر نفس احساس می کردم که جوانه ی نو پایه عشقم بیش از پیش تو قلبم ریشه می دونه.

romangram.com | @romangram_com