#سلطان_پارت_439


نرم شروع کردم به تکون خوردن،حالا نوبت من بود که برای شیر وحشی و مغرورم دلبری کنم،قصد داشتم امشب به زانو درش بیارم.

لبخند زدم و هینی که چشم های باریک شده ام رو به چشم های وحشی و جذابش دوخته بودم،هردو دستم رو روی دستش گذاشتم و اون هارو رو به بالا حرکت دادم.

چه لذتی داشت دلبری کردن برای شیر مغرور خودم.

عضلات سلطان،زیر دستام منقبض شدن،سینه ام از شدت هیجان به درد اومده بود.

با اشتیاق می رقصیدم.

آهنگ هم چنان پخش می شد.

(باور کن...همه جا شده با تو بهشت.

یه چیزارو نمی شه نوشت،تا یه روزی برسی بهش،یه چیزایی مثل همین عشق،یه چیزایی مثل همین عشق.

این روزا،همه هوش و حواس منی،تو که می دونی واسه منی،

تویی تو همه خاطره هام،

تو رودیگه نمیشه نخوام،تو یه جور دیگه ای برام)

دستام رو از سر شونه های عضلانی سلطان رد کردم و پشت گردنش بردم و پنجه هام رو توهم قلاب کردم.

بدون اینکه بهش تکیه بدم آروم می رقصیدم.

ازاونجا که سلطان کمرم رو گرفته بوداونم مجبور می شد که تکون بخوره.

romangram.com | @romangram_com