#سلطان_پارت_438
هم زمان شالم از سرم افتاد،سامیار دستم رو رها کردش سرم رو به سمتش چرخوندم ، هینی که لبخند می زد، عقب عقب میرفت.
متعجب محو تماشای صورت خندونش بودم که عطر آشنایی بینیم رو نوازش کرد و دست مردانه و بزرگی روی شکمم قرار گرفت و همزمان که من رو به خودش می چسبوند شالم رو روی سرم انداخت،صداش که تو گوشم پیچید از فرط هیجان تمام بدنم شروع کرد به لرزیدن،و قلبم چه بی قرار شده بودو دیوانه وار به سینه ام می کوبیدش.
_امشب آخرین باری بود که اینطور برای کسی غیر از امیر سام، دلبری کردی اسب وحشی ...
هرم داغ نفس هاش که روی صورتم پخش می شد،حالم رو حسابی دگر گون کرده بود.
تو همون لحظه آهنگ تغییر کرد،وآهنگ عاشقم از بهنام بانی تمام وفضای سالن رو پر کرد.
سلطان با یک حرکت سریع من رو به سمت خودش چرخوند.
حتی تو اون نور کمم لبخندش رو می تونستم به خوبی ببینم.
ناخداگاه با دیدن صورتش لبخند زدم.
اون اومده بود پیش من،اومده بود تا این قلب بیچاره وعاشقم رو دیوانه تر کنه و من رو به مرز سکته برسونه.
_اسب وحشی ،افتخار می دی با این جوون عاشق یه دور برقصی؟!
با این حرفش نتونستم هیجانم رو کنترل کنم و ریز خندیدم.
دوتا دستش رو روی کمرم گذاشت و فشاری به پهلوم آورد.
_نمی خوایی شروع کنی اسب وحشی.
تو اون تاریکی از سلطان خجالت نمی کشیدم وهمینم بهم اعتماد به نفس می داد.
romangram.com | @romangram_com