#سلطان_پارت_437
صدای بم ومردونه ی سامیار ،من رو که لحظه ای به فکر فرو رفته بودم به خودم آورد.
نفس های داغش روی صورتم پخش شدش.
_امشب معرکه شدی دختر.
لبخند زورکی زدم و سرم رو کمی کج کردم و چشم هام رو باریک کردم.
_مرسی،تو ام خیلی خوشتیپ شدی.
به روم لبخند مهربونی زدوسرتا پام رو از نظر گذروند.
آروم بین دستاش تکون می خوردم،می دونستم سلطان حواسش بهم بود،می خواستم قشنگ ترین رقصم رو براش به نمایش بذارم،به ظاهر داشتم با سامیار می رقصیدم ،اما در واقعیت،تمام عشوه نازی که تو رقصم ریخته بودم برای سلطان قلبم بود،مردی که خیلی زود تونسته بود دل بیچاره ی من رو بی قرار خودش بکنه و تو قلمرو قلبم پادشاهی کنه.
سامیار آروم لبخند می زد و همراه من نرم و مردونه می رقصید.
دلم پیش سلطان بود ای کاش الان اون جای سامیار بودش،اگرچه فکر نمی کردم که جلوی اون بتونم اینجوری برقصم،انقدر که جدی بودو با جزبه.
سامیار دست راستم رو بالا گرفت بالبخند گفت:
_بچرخ خانوم خوشگله.
دوباره به روش لبخند زدم،وبا ناز و خیلی آروم چندبار دور خودم چرخیدم دل دل می کردم بچرخم و یه بار سلطان رو ببینم.
چشمان جست و جو گر و عاشقم رو با هربار چرخش به همون سمتی که سلطان بود می دوختم،اما موفق به دیدنش نمی شدم ،برعکس تصورم نبودش رفته بود.
خیره به گوشه ی سالن بودم که ناگهان برق خاموش شد و رقص نور شروع شدش.
romangram.com | @romangram_com