#سلطان_پارت_436


نفسم رو عمیق بیرون دادم، دست هام رو گنار پام مشت کردم.

امیرسام داره خوش می گذرونه و با معشوقه اش میرقصه عینه خیالشم نیستش که نفسی هم وجود داره، پس چرا من باید غصه بخورم.

باصدای سامیار به خودم اومدم و خیره شدم بهش و همزمان شروع به باز کردن دکمه های مانتوم کردم.

_نفس،اومدیم شاد باشیم،میشه بس کنی؟!

لبخند عصبی زدم و با تکون دادن سرم حرفش رو تایید کردم.

_ببخشید حق با توعه سامیار.

وآخرین دکمه رو هم باز کردم و با یک حرکت مانتوم رو از تنم خارج کردم.

سونیا مانتو رو از دستم گرفت می خواست به بهانه ی بردن مانتوم بره پیش عشقش.

بعد رفتن سونیا،

سامیار یک قدم به سمتم اومد و فاصله ی خالی بینمون رو پر کرد.

دست راستش رو روی گودی کمرم گذاشت و انگشت های دست چپش رو تو دست راستم قلاب کرد.

سرش رو آروم پایین آورد و لبش رو نزدیک گوشم برد .

عطر تندی که زده بود تو بینیم پیچید،اما عطری که سلطان می زد چیز دیگه ای بود.

دوباره بغض کردم مثلا الان با خودم گفتم که دیگه بهش فکر نمی کنما،دختره ی بی جنبه.

romangram.com | @romangram_com