#سلطان_پارت_435


بادیدنش درست وسط سالن قلبم لرزید،صبارو تو آغوشش داشت و داشتن می رقصیدن،نرم و آروم،لبای صبا کنار گوشش بود و زمزمه می‌کرد،سلطانم آروم گه گاه با تکون دادن سر حرف هاش رو تایید می کرد ولی بازم اثری از لبخند رو لباش دیده نمی شد.

دلم به همین غرورش خوش بود،خدارو شکر می کردم که درمقابل ناز وعشوه های صبا تسلیم نمی شد.

انقدر محوشون شده بودم که حواسم نبود اشک هام حصار چشمم رو شکونده بودن.

وقتی چرخیدن ،حالا اون بود که روبه روی من قرار گرفته بود،نگاهش چرخید و روی صورت خیس من قرار گرفت،وقتی نگاه سرد و مستقیمش رو روی خودم دیدم،کم کم به خودم اومد م و سرم رو پایین انداختم.

ولی هنوزم سنگینی نگاهش رو روی خودم احساس می کردم.

نمی دونم چرا قلبم دیوانه وار به سینه ام می کوبید و تمام بدنم به یک باره یخ زد.

با دستی که روی شونه ام قرار گرفت .

سریع اشک هام رو با پشت دست پاک کردم و خیره شدم بهش.

_نفس گریه می کنی؟!

بابا عجب غلطی کردم امیرسام رو نشونت دادم ها.

سامیار با خشم غرید:

_تو ازاین غلط ها زیاد می کنی.

سونیا به حالت بامزه ای دهنش رو کج کرد و ادای سامیار رو درآورد.

آخه من چه مرگم شده بود،خب به درک که داره با دختره می رقصه من و سننه،اصلا من چکاره ام،مگه قرار نبود فقط یه صیغه ی ساده باشه.

romangram.com | @romangram_com