#سلطان_پارت_434
_اوه اوه ببین دیگ به دیگ می گه روت سیاه،توام همچین مالی نیستی،خواهرمن.
با کلافگی از روی صندلی بلند شدم،دوتا دستم رو روی سرم گذاشتم و با حرص نالیدم.
_وایی خدا بسه شما دوتا که دیوونم کردین.
سامیار به طور ناگهانی پنجه های قوی و کشیده اش رو روی بازوم گذاشت و من رو دونبال خودش کشید.
شوکه از این رفتار ناگهانیش گفتم:
_تورو خدا آروم تر الان می افتم،کفش هام پاشنه بلندن نمی تونم خوب راه بیام.
بااین حرفم سرعتش رو کم کرد،فشار انگشت هاش روی دستم کم شد تا اونجاکه دستش رو کاملا پایین انداخت.
شونه به شونه اش راه می رفتم.
که سونیا کنارم قرار گرفت.
_نفس مانتوت رو دربیار،لباست که پوشیده است.
سرم رو به سمتش چرخوندم،اونم مانتوش رو درآورده بود.
_ولش کن،اینجوری راحت ترم.
_چقدر تو دیوونه ای دختر،امیر سام رو ببین،داره با صبا میرقصه،ببین صبا چه لباسی پوشیده اونوقت تو می خوایی مثل دهاتی ها مانتو بپوشی.
به انتهای مسیری که نشون دادش خیره شدم.
romangram.com | @romangram_com