#سلطان_پارت_433
چشم و ابروش رو تکون داد و با حرص گفت:
_جواب بده دیگه نفس ،چرا خشکت زده.
همینطور که پهلوم رو می مالیدم سرم رو به سمت سامیار چرخوندم ونگاهم رو به صورت منتظرش دوختم.
_آ...آره،حوصله ام یه خورده سر رفته.
لبخند پهنی زدو دستش رو روی زانوهاش گذاشت و از. روی صندلی بلند شد.
_طاها ما می ریم برقصیم،هوامون رو داشته باش.
هینی که لبخند می زد،دستش رو به سمتم دراز کرد.
_بلند شو نفس خانوم،که موقعه اشه که خوشگلا برن برقصن.
با این حرفش لبخند پهنی روی لبم نشست .
دستم رو با تردید به سمت دستش بردم که با صدای خنده ی بلند سونیا خنده ام رو جمع کردم و دستم همونطور روی هوا خشک شد،به سمتش چرخیدم.
با دستش به سامیار اشاره کرد وهمانطور که بلند می خندید گفت:
_اونوقت تو خوشگلی مثلا،باز امیر سام این حرفرو بزنه یه چیزی،یا مثلا من بگم خوشگلم.
اصلا نمی دونم مامان و بابا تو رو از کجا آوردن،اصلا شبیه ما دوتا نیستی.
صدای عصبی سامیار تو گوشم پیچید.
romangram.com | @romangram_com