#سلطان_پارت_432
_چیه بنال.
این دوتا انگار که دشمن خونیه همدیگه بودن،اگه راه داشت هم دیگه روهمینجا تیکه و پاره می کردن.
_من و نفس می خواییم بریم برقصیم.
_نمیشه،امیر سام میادش غر می زنه.
پارت نوزدهم
_تو اجازه بده امیرسام با من.
اون الان درگیر اون دختره است،ازکجا می خواد بفهمه،به خدا حوصله مون سر رفتش،حالا من به درک،این دختر چه گناهی داره آخه.
من هنوز تو شوک زبون این دختر بودم،ببین چطور ماهرانه داشت مغذ این سامیار بیچاره رو به کار می گرفتش.
_آره نفس،اگه حوصله ات سر رفته بریم برقصیم.
سرم رو بالا گرفتم ،همین طور صاف و صامت نگاهش میکردم که با ضربه ای که به پهلوم خورد به خودم اومدم سرم رو به سمت سونیا چرخوندم و ابرو هام رو از درد تو هم کشیدم و دست راستم رو روی پهلوی چپم گذاشتم.
_چته چرا میزنی؟!
romangram.com | @romangram_com