#سلطان_پارت_431
_الان به سامیار می گم،تو با سامیار برقص منم برم پی یارم،نه نیار نفس جان من...
چی باید بهش می گفتم وقتی اون طور خملتمسانه به چشم هام خیره شده بود،من خودمم حالا یک عاشق بودم وخوب حال و روزش رو درک می کردم،به ناچار سرم رو به نشونه ی تایید تکون دادم،جیغ خفیفی کشیدو باذوق همانطور که لبخند پهنی می زد من رو تو آغوشش گرفت.
_قربونت برم زن داداش گلم.
از شنیدن این کلمه "زن داداش"ازدهن سونیا ذوق زده می شدم قلبم با هیجان شروع به تپیدن می کرد.
خیلی سریع خودش رو ازم جدا کرد ،کمی به جلو خم شد سرش رو به سمت سامیار چرخوندقسمتی ازموهای لخت و بلندش از زیر شال به حالت آویزان دراومده بودن.
_سامیار...سامیار داداشی....
با دیدنش تو اون حالت لبخند زدم،اونم مثل من بدون پدرو مادر بزرگ شده بود،یه جورایی دلم براش می سوخت ولی اون یه فرق بزرگی بامن داشتش،یه پشتیبان محکم مثل سلطان رو داشته و محبت اون رو،حمایتش رو چیزی که من تازه چند روزی بود که داشتم تجربه اش می کردم،زندگی زیر سایه ی امن سلطان.
تو همون حالت لبش رو باحرص روی هم فشار داد ،دست راستش رو روی زانوم گذاشت و با حرص گفت:
_اون دیوونه رو تکونش بده صدام رو نمی شنوه کر شده.
از لحنش خنده ام گرفت ،با لبخند به سمت سامیار برگشتم و آروم از روی لباس بازوش رو تکون دادم،مشغول حرف زدن با طاها بود که به سمتم برگشت:
_جانم نفس.
خواستم چیزی بگم که سونیا پرید وسط حرفم و دهنم رو بست.
_هویی ،من کارت داشتم.
سامیار اخم هاش رو تو هم کشید و با لحن تندی درحالی که خیره بود به سونیا غرید:
romangram.com | @romangram_com