#سلطان_پارت_430


نگاهم رو دورتا دور سالن چرخوندم،نبودش،با اون دختره رفته بود.

سرم رو ناامیدانه به سمت سونیا چرخوندم،مشغول صحبت باگوشیش بود و به نقطه ای از سالن خیره شده بود،مسیر نگاهش رو که دونبال کردم،رسیدم به چهره ی آشنای آرمان مردی که سونیا عاشقانه دوستش داشت و حرف حساب هم تو گوشش نمی‌رفت.

هنوزم از دفعه ی قبل عبرت نگرفته بود،واقعا که،راست می گن که عاشقا کور و کر می شنا.

نگاهم رو از آرمان برداشتم و خیره شدم به صورت سونیا، همانطور که لبخند می زد گوشیش رو از گوشش فاصله داد و داخل کیفش گذاشت.

به سمتم چرخیدو بازوم رو محکم تو پنجه هاش گرفت.

_نفس میایی بریم برقصیم؟!

اخم هام رو تو هم کردم و با کنایه گفتم:

_بریم برقصیم یا بریم پیش آرمان؟!

آخه دختر تو از دفعه ی قبل عبرت نگرفتی؟!

_اه...تو دیگه بس کن نفس،اون به تو ربط داشت نه من،حالا بگو ببینم،بامن میایی یانه،اگه نیایی دیگه باهات حرف نمیزنم،میشم یه خواهر شوهر بد،گفته باشم.

اخم هام رو تو هم کشیدم و با ناله گفتم:

_ای بابا چرا تهدیدم می کنی آخه،من چه گناهی دارم،خودت بلند شو برو خب.

_د...اگه می تونستم که دیگه به تو نمی گفتم.

متفکر نگاهم کردو بعد لحظه ای کوتاه که به سکوت گذشت ادامه داد:

romangram.com | @romangram_com