#سلطان_پارت_429
نمیدونم اسم این حسم رو چی باید بذارم،حسادت،یا...
اون داشت به امیر سام می گفت که شوهرشه،حقم داشت،اون واقعا شوهرش بود،اما حرف هایی که امیر سام به من میزد چی،چقدر تو خنگی نفس،معلومه که داره باهات بازی می کنه،اون این دختر با این همه جمالات رو ول نمی کنه بیاد باتو باشه،منتها تو الان براش یه لقمه ی آماده ای تو خونه اش،عقدشی و هربلایی که بخواد می تونه سرت بیاره تو خیلی ساده ای دختر که دوست دارم های الکی این مرد رو باور می کنی.
با خنده ی مستانه ی صبا به خودم اومدم و از افکارم خارج شدم، دست امیر سام رو گرفته بود و با ناز و عشوه سعی داشت از روی صندلی بلندش کنه.
اما امیر سام هنوزم اخم غلیظی داشت و دریغ از خنده ای مختصر به این همه دلبری این دختر.
دستم رو از زیر شال روی قلب بی قرارم گذاشتم نفسم رو عمیق بیرون دادم داشتم خفه می شدم نمی دونم چرا ولی نمی تونستم نفس بکشم،طاقت نذاشتم کسی به غیر من نزدیک شیر مغرورم بشه ، نگاهم رو از اون دونفر گرفتم.سرم رو پایین انداختم،اشکم داشت در می اومد.
من که تا اون لحظه تو خودم داشتم ذره ذره جون می دادم با صدای امیر سام سرم رو بلند کردم.
ایستاده بود،بااخم نگاهم می کرد،چشم هاش برق عجیبی داشت و درعین اینکه وحشی بود ،مظلوم به نظر می رسید.
به من نگاه می کرد اما مخاطبش سامیار بودش.
_هوای دخترارو داشته باش،نری پی تفریح و ازشون غافل شی.
با این حرفش و دستش که تو دست اون دختر بود حصار اشکم شکست سریع نگاهم رو از تو چشم هاش برداشتم و سرم رو پایین گرفتم.
اما این قطره ی اشک از چشم های تیز بینش دور نموند.
_نفس،حواسم بهت هست.
بدون اینکه سرم رو بلند کنم،عصبی باشه ای گفتم .
چند لحظه ای به سکوت گذشت،معلوم بود که رفته،سرم رو بالا گرفتم.
romangram.com | @romangram_com