#سلطان_پارت_428


گروهی هم وسط سالن مشغوله رقص بودن.

هرکی به سلطان می رسید باهاش سلام و علیک می کرد.

ونگاهی به من می انداخت و می رفت ،طاها ام حالا کنار سلطان ایستاده بود.

درگوش سلطان چیزی گفت و سلطان با جدیت جوابش رو داد که من اصلا نفهمیدم که چی دارن می گن.

به عینه می دیدم که دخترا همه خیره بودن به سلطان و اون بی تفاوت به همه اخم داشت و دریغ از لبخندی زورکی.

گوشه ای از سالن درست مرکز دید روی یکی از صندلی ها نشستم وکنارم سامیار و سونیا نشستن.محافظای سلطان رو که تک توکشون رو می شناختم تو گوشه به گوشه ی سالن دیده می شدن.

همینطور که خیره به اطراف نگاه می‌کردم،چشمم افتاد به صبا، به سمت ما می اومدوقدم هاش رو با ناز و عشوه بر می داشت ،لبخند جذابی هم روی لبای قرمزش بود،یه لباس دکلته ی زرشکی تا یک وجب زیر باسنش وفوق العاده تنگ که تمام پستی و بلندی های بدنش رو به خوبی نمایش می داد و پاهای خوش تراش سفیدش که بد جور خودنمایی می کردن، نگاهم به سمت کفش های پاشنه بلند هم رنگ لباسش کشیده شد.

_اوه اوه خانوم خوشگله ام اومدش ،نفس جونم حسودی نکنی ،امیر دوستش نداره به خدا.

باصدای سونیا که درگوشم زمزمه می کرد نگاهم رو بالا کشیدم تا توی چشم های آبی رنگش که خیلی ماهرانه آرایش شده بودن،موندم که چرا امیرسام به این ایکبیری گیر نمیده،اونم با این وضعش پیش این همه مرد.

همه ی دعواهاش و اخم و تخمش مال منه فقط.

حالا تو یک قدمی ما بود.

نگاه پرعشوه ونازش رو به ما دوخت و سلام سرسری داد و خیره شد به امیر سام.

_سلام عزیزم،چقدر دیر اومدی ،ناسلامتی شوهر خواهر دامادی.

قلبم ازاین حرفش شروع کرد به تپیدن،نفسم توسینه ام حبس شده بود.

romangram.com | @romangram_com