#سلطان_پارت_427
_سلام قربان،بدین ماشین رو پارک کنم.
سلطان جدی وخشک گفت:
_لازم نیستش ،راننده هست.
_باشه آقا.
این رو گفت و رفت.
سونیا هم از ماشین بیرون اومد،سلطان و سامیار راه افتادن و من و سونیا با فاصله ازشون قدم برمی داشتیم،همش حواسم این ورو اون ور بود،اصلا دلم نمی خواست دوباره صورت نحس پاشا و مهران رو ببینم.
هنوزم با دیدن صورتش یاد اون روزی می افتم که می خواست بهم تجاوز کنه واز یادآوری این خاطره ی ناخوشایند تمام بدنم به لرزه می افته.
سرم رو آروم تکون دادم،نباید بهش فکر کنم،چه دلیلی داشت که بخوام با این افکار پوچ و بیهوده خودم رو آزار بدم،وقتی که پشتوانه ی محکمی مثل سلطان داشتم.
تو حیاط ویلا پربود از خدمه وچند تا مردو زن که ایستاده بودن و باهم گپ می زدن.
نگاهی به اطرافم انداختم،درختان بلندی که برگ هاشون رو ریخته بودن واستخر بزرگ و زیبایی که جون می داد آدم. تابستون ها توش شنا کنه.
به ویلا نگاه کردم،نماش تماما سنگ بود،ستون های بلند و پر نقش و نگاری که توش کار شده بودواقعا خیره کننده بود.
عجب جایی بود،خیلی زیباتراز عمارت سلطان و پاشا.
وارد ساختمون شدیم.
با دیدن داخل سالن دهانم باز موند داخل ساختمون خیلی زیبا تراز بیرونش بود ،همه شیک و اتو کشیده بودن،زن ها و مرد هایی که پیر و جوون گوشه به گوشه ی سالن ایستاده بودن،با ظاهر هایی فخار وشیک.
romangram.com | @romangram_com