#سلطان_پارت_426
سلطان به عقب برگشت،نگاهی به به من وبعد به سونیا انداخت و با اخم غلیظی که تو صورتش بود با لحن سرد وخالی از هر گونه احساسی غرید.
_شما دوتا دخترا از کنار سامیار و طاها تکون نمیخورید،مخصوصا تو سونیا،حواست رو جمع کن،نبینم پسره دور و برت بپلکه ،که خون به پا می کنم.
دوباره نیم نگاهی به من انداخت .
_توام شالت رو بکش جلو.
سعی کردم خونسرد باشم به آرومی شالم رو جلو کشیدم .
بی تفاوت نگاهش رو ازم گرفت و برگشت سر جاش و خطاب به طاها گفت:
_به بچه ها بسپار شیش دنگ حواسشون رو جمع کنن دونفرم بذار کنار ماشین بمونن،ازاین بی شرفا بعید نیست چیزی روماشین کار بذارن.
_چشم آقا.
در رو باز کرد و از ماشین پیاده شد،با خروجش از ماشین سونیا به سرعت درکیفش رو باز کرد و آینه ی کوچیکی رو از داخلش بیرون کشید ومشغول مرتب کردن وتجدید رژلبش شد.
خیره نگاهش می کردم که در کنارم باز شد برگشتم سمت در سلطان با چهره ای در هم خیره بود به صورتم.
_د...پیاده شید دیگه.
سریع از ماشین بیرون اومدم.
یه مرد که از روی لباسش بهش می خورد یکی از خدمه های همین خونه باشه جلو اومد .
romangram.com | @romangram_com