#سلطان_پارت_425


_خفه شو سونیا می کشمت.

_امیر سام...

کلافه و با خشم فریاد زدم.

_سامیار بیا ببینم،اعصاب کلکل های شما دوتا دیوونه رو ندارم.

صدای جیغ نفس که به گوشم رسید با چهره ای درهم و اعصبانی به عقب برگشتم.

سونیا خودش رو پشت سر نفس قایم کرده بود و سامیارم سعی داشت بگیرتش.

این دوتا معلوم نیست که کی می خوان بزرگ بشن.

با خشم پله های پایین اومده رو بالا رفتم،بازوی نفس رو تو چنگ گرفتم و باخشم به سمت خودم کشیدمش.

_این طفلک رو اون وسط کشتین،حالا همدیگه رو بزنید.

همونطور خیره نگاهم می کردن که بی توجه بهشون نفس رو دونبال خودم کشیدم و از پله ها پایین رفتم.

**

(نفس)

جلوی یه ساختمون ترمز کرد.



romangram.com | @romangram_com