#سلطان_پارت_424
چه دهن لقی کردم؟!
چشم هام رو ریز کردم و لبم رو با حرص روی هم فشار دادم.
انگشت اشاره ام رو روی سینه اش فشار دادم .
_کی به سونیا گفته که نفس رو عقدش کردم،ها؟!
چشم های گشاد شده اش رو به چشم های خشمگینم دوخت یک قدم به عقب رفت و با ترس گفت:
_س..سلطان،به خدا خودش بهت شک کرده بود،می گفت چند بار دیده که رفتی تو اتاق نفس،باید بهش چی می گفتم،مجبور شدم بگم که زنته.
فریاد زدم:
_توجیح نکن .
یقه اش رو میون پنجه هام گرفتم.
خواست چیزی بگه که نفس و سونیا ازساختمون بیرون اومدن.
یقه اش رو با حرص رها کردم وتو همون لحظه به عقب هولش دادم.
_لعنتی،حالیت می کنم،سامیار
دوباره دستم رو ازکنار کتم داخل جیبم فرو کردم وبه سمت پله ها چرخیدم و آروم ازشون پایین رفتم،پشت سرم صدای جیغ سونیا بلند شد.
_امیر سام سامیار رو نگاه،بهش یه چیزی بگو.
romangram.com | @romangram_com