#سلطان_پارت_423


_خان سی تا از بهترین افراد رو آماده کردم.

بدون اینکه به سمتش برگردم تو همون حالت ...

_خوبه،چند نفر رو گذاشتی تا مراقب عمارت باشن؟

_بیست نفر،چهل تاشونم گذاشتم اطراف آبادی.

_برو بگو سوار ماشین ها بشن.

_اطاعت سلطان،با اجازه.

از کنارم به سرعت گذشت و از پله ها پایین رفت.

_سلطان با مهران چکار می کنی،به نظرت،بهتر نبود من و دخترا نمی اومدیم.

منتظر بودم تا خودش دهن باز کنه،لبم رو با خشم رو هم فشار دادم و همونطور که خیره بودم به طاها و نگهبان های دیگه با خشم غریدم:

_نه، بهتر نبود.

هینی که اخمم غلیظ تر از همیشه شده بود به سمتش چرخیدم.

_تو بگو بهتر نبود که دهن لقی نمی کردی؟

چشم هاش گشاد شدن ،بریده بریده گفت:

_چ...چی؟!

romangram.com | @romangram_com