#سلطان_پارت_422
_آخ دستم،چته امیر؟!
_بازنم تنها باشم،چرا این حرف رو زدی؟
لبخند موزمارانه ای زد .دست دیگه اش رو آروم روی یقه ی کتم گذاشت وهمانطور که با هاش بازی می کرد با لحن موزمارانه ای گفت:
_سامیار همه چیز رو بهم گفته ،میدونم نفس زنته .
اخم هام رو تو هم کشیدم ،این پسره ی دهن لق نتونست یه حرف رو تو دهنش نگه داره.
با حرص دستش رو از روی یقه ی کتم کنار زدم و با لحن تند و خشنی غریدم:
_سامیار غلط کرده با تو،سریع آماده شید من پایین منتظرم.
دستش رو با خشم رها کردم و به سرعت ازاتاق خارج شدم،با اون وضعیت نفس اگه تو اتاق باهاش تنها می موندم،صد درصد یه کاری دست خودمون می دادم.
دستم رو کلافه به گردنم کشیدم و پله هارو دوتا یکی به سمت پایین رفتم.
حالم دست خودم نبود،چه بلای به سرم اومده،من همون سلطان مغرورم ،نه فکر نمی کنم همون آدم باشم.
این دختر بامن چکار کرده،درسالن رو باز کردم با خروجم از ساختمون ،سامیار و طاها که روی تراس ایستاده بودن به سمتم اومدن.
بدون توجه بهشون لبه ی پله ها ایستادم،دستم رو از کنار کت داخل جیب شلوارم گذاشتم.
وخیره شدم به حیاط.
کنارم ایستادن.
romangram.com | @romangram_com