#سلطان_پارت_421
به سمت اتاق نفس قدم برداشتم میدونستم که سونیا هم همراهش تو اتاقه.
دستم رو روی دستگیره مشت کردم و با یک حرکت به سمت پایین فشارش دادم.
در رو که باز کردم اولین کسی رو که دیدم سونیا بود،جلوی آینه ایستاده بود و مشغول زدن رژ لب به روی لبش بود که با باز شدن در به سمتم چرخید،چشم شرخوندم،دور اتاق،نفس نبودش.
مشکوک به سونیا نگاه کردم و آروم گفتم:
_نفس کوش؟
لبخند مرموزی به روم زد و با انگشت به بغل دستم اشاره کرد،متعجب ابرو هام رو به چشمم نزدیک کردم و یک قدم به داخل اتاق برداشتم وروی یک پاشنه به عقب چرخیدم و به کنار در نگاه کردم.
کنار در خودش رو به دیوار چسبونده بود که با دیدنم لبخند شیرینی زد و نگاه مضطربش رو به چشم هام دوخت و با صدای لرزونی که معلوم بود هول شده گفت:
_س...سلام.
بادیدنش تو اون لباس که خیلی زیبا به تنش نشسته بود و موهای فرو بلندش که اطرافش ریخته بود و آرایش ملایمش هوش از سرم بردش.
محو تماشاش بودم واون ملتمسانه نگاهم می کرد.
مکان و زمان ازدستم دررفته بودش،اصلا حواسم به سونیا نبود.
_من تنهاتون می ذارم داداش ،چند دقیقه بازنت تنها باش.
با این حرفش گره ی کور بین ابرو هام محکم تر شد.
اومد ازکنارم رد بشه که مچ دستش رو محکم گرفتم.
romangram.com | @romangram_com