#سلطان_پارت_420
این رو گفت و به سرعت از در گاه خارج شد و دررو محکم پشت سرش بست.
به محض بسته شدن در اتاق صدای فریادش تو گوشم پیچید،بیچاره سامیار هیچ دوست نداشتم که الان جای اون بودم،فریاد های سلطان واقعا وحشتناک بودن،وقتی این دادو بی دادهاش رو می شنوم باور نمی کنم که این همون مرده، وقتی بغلم می کنه و میبوسدتم انگار سلطان نیستش و یه آدم دیگه است،یه مرد مهربون و جذاب.
از فکر سلطان بیرون اومدم،خودم رو جمع و جور کردم وروی تخت نشستم،نفسم رو عمیق بیرون دادم،معلوم نبود امشب تواین عروسی چه بلایی به سرم می اومد،چون هم پاشا می اومدش و هم مهران.
یعپی سلطاپ
ی تو سرش می گذره،چطور داره من رو با خودش به این مهمونی میبره.
بی خیال شونه هام رو بالا انداختم وهمزمان،دستام ذو روی زانوهام گذاشتم واز روی تخت بلند شدم.
به سمت آینه رفتم،چقدر رنگ پریده بودم،دست راستم رو آروم روی گونه ام کشیدم و بعد روی لبم گذاشتم،بایاد آوری بوسه ی امیر سام ناخداگاه لبخند پهنی روی لبم نقش بست،همانطورکه خیره بودم تو آینه زمزمه کردم.
_باورم نمیشه که بوسیدتم.
اون لحظه واقعا گیج شده بودم،یعنی حرف هاش راست بود،واقعا امیرسام دوستم داره؟!
**
(سلطان)
یقه ی کتم رو مرتب کردم نگاهی تو آینه به خودم انداختم،به نظر همه چیزمرتب می اومدش،دست دراز کردم سمت ادکلن همیشه گیم،یه ذره به مچ دستم و زیر گلوم زدم .
و شیشه ی ادکلن رو سرجاش گذاشتم.
نگاهم رو ازآینه برداشتم و ازاتاق بیرون رفتم.
romangram.com | @romangram_com