#سلطان_پارت_419
همونطور که سرش رو داخل گودی گردنم میبرد بالحن جدی گفت:
_نه نمی شه، ،الان،همین حالا باید ...
بوسه ی کوتاهی روی گردنم زد ،که باعث شد تمام بدنم بلرزه بیوفته و ادامه داد.
_حال منم خوش نیست،آرومم کن.
چشم هام گشاد شدن.
_امیر سام خواهش می کنم،میفهمی داری چی میگی.
سرش رو بالا گرفت:
_بامن چکار کردی نفس،من...من...
کنجکاوانه خیره بودم به لبهاش،منتظر بودم حرفش رو بزنه که با باز شدن ناگهانی در هردو شوکه به سمت در چرخیدیم
بادیدن چهره متعجب سامیار که تو درگاه ایستاده بود،سلطان خیلی سریع از روم بلند شد،قبل ازاینکه ازجانب سلطان حرفی بشنوه سریع از درگاه خارج شد و در رو پشت سرش بست.
سلطان کلافه دست راستش رو تو موهاش چنگ زد و بهمشون ریخت و بدون هیچ حرفی از روی تخت بلند شد و به سمت در رفت ،خیره نگاهش می کردم،هنوز تو شوک بودم ،یه دستش رو دستگیره مشت شده بود بدون اینکه برگرده سمتم با صدای گرفته اش غرید:
_سریع بلند شو لباسات رو عوض کن ،من زیاد منتطر نمی مونم،پس سریع دست به کار شو.
دستگیره رو فشار داد ،در رو به سمت خودش کشید،ولی دوباره ایستاد، سرش رو به سمت راست چرخوند.
_نبینم خودت رو شبیه دلقک ها کنی،از آرایش زیادی خوشم نمیادش.
romangram.com | @romangram_com