#سلطان_پارت_418


لبش رو تا کنار لبم آورد،هنوزم خیره بود تو چشم هام،حتی یک لحظه هم نگاهش رو از چشم هام نمی‌گرفتش.

فکرکردم می خواد لبم رو ببوسه اما بر عکس تصورم لبش رو روی چونه ام گذاشت و بوسه ی نرمی روش کاشت و باصدای مردونه و بمش زمزمه کرد.

_از من می ترسی.

باصدای لرزونم جوابش رو دادم:

_نه...

_پس چرا گریه می کنی؟

نمی خواستم جوابش رو بدم،صبرم رو از دست داده بودم، سرم رو چرخوندم سمت چپ.

_می‌شه بری،من...من،اصلا حالم خوب نیستش.

_چرا؟!تازه اومدم،سعی کن بهم عادت کنی.

اخم هام رو ازاین همه خونسردیش توهم گره کردم.

من داشتم پس می افتادم اونوقت این آقا انقدر بی خیال روم دراز کشیده ،تازه می‌گه چرا.

زبونم رو به زحمت تو دهنم چرخوندم...

_نمی‌شه بعدا بهت عادت کنم،باورکن حالم اصلا خوش نیست.

چشم هاش رو ریز کرد وزبونش رو روی لبش کشید.

romangram.com | @romangram_com