#سلطان_پارت_417


بی اختیار چشم هام رو باز کردم.

قلبم بی وقفه می کوبید.

چشم های مشکی و جذابش رو که برق عجیبی هم داشت به چشم هام دوخت،قفسه ی سینه اش چسبیده به قفسه ی سینه ام بود.

احساس می کردم که قلب سلطانم حال و روز قلب من رو داره.

ملتمسانه به چشم هاش خیره بودم وناخدا گاه بدون اینکه اختیار زبونم دست خودم باشه،با صدای لرزونی گفتم:

_جانم؟

چشم های خمارش بااین حرفم گشاد شدن.

قفسه ی سینه ام ازحجم زیاد نفس های بالا نیومده ام به شدت بالا و پایین می شد.

سرش رو کمی مایل به چپ کج کرد ،نگاهش جز جز، اعضای صورتم رو،رسد کرد ودرآخر روی لبم ثابت موندش.

صورتش سرخ شده بود،چشم هاشم برقم عجیبی داشت،نمی دونم چرا یه لحظه ته دلم خالی شد،من خواسته یا نا خواسته این شیر مغرور رو تحریک کرده بودم و حالا باید تاوان می دادم.

دستم روبالا بردم روی بازوهای قطورش گذاشتم وبا لحن ملتمسانه ای خیره به چشم های به خون نشسته اش گفتم:

_امیر سام،خواهش می کنم تمومش کن،هیچ می فهمی داری چکار می کنی؟

قطره اشکی از گوشه ی چشمم سر خورد و آروم تالاله ی گوشم سر خوردش.

ابرو هاش رو تو هم کرد و آروم صورتش رو به صورتم نزدیک کرد.

romangram.com | @romangram_com