#سلطان_پارت_416


صدای خنده ی مردونه اش فضای کوچیک اتاق رو پر کردش.

_اسب وحشی من،می گی عشقی بهم نداری ولی این قلبت زیادی ناآرومه.





فصل هجدهم



ازاون همه نزدیکی واز اینکه سلطان پی به حس درونیم برده بود،ضربان قلبم به حد جنون بالا رفته بود.

چشم هام رو با شرم روی هم گذاشتم،می ترسیدم که با اون چشم های نافذ ووحشیش دوباره به چشم هام خیره بشه،رسما داشتم جلوش کم می آوردم.ال حق و والانصاف که مرد جذابی بود و آرزوی هر دختری.

بعد چند لحظه احساس کردم که سرش رو از روی سینه ام برداشت،اضطراب گرفتم،نفسم رو عمیق از بینی بیرون می دادم.

تمام بدنم داشت تو گرمای آغوشش ذوب می‌شد.

نه دیگه تحمل نداشتم،باید غز بغلش خودم رو بیرون می کشیدم.

نباید تن به خواسته اش می دادم،نباید کم میاوردم.

بااحساس گرمای دستش که روی گونه ی راستم قرار گرفت وصدای بم مردونه اش که تو گوشم پیچید...

_نفس...

romangram.com | @romangram_com