#سلطان_پارت_415
چشم های مخمورش رو که حالا برق عجیبی هم داشت باریک کرد ومنتظر خیره به چشم هام نگاه کرد،برام خیلی عجیب بود که سنگینیش رو روی خودم احساس نمی کردم.
آب دهنم رو قورت دادم،نباید به این زودی از احساسی که بهش داشتم خبر دار می شد،حسی که تازه درونم جوانه زده بود.عشق بود،آره عشق به این شیرمغرور،ومن از عاقبت این عشق می ترسیدم.
_نه،عاشقت نیستم،هوا برت داشته جناب خان.
لبخند جذابی زد که تاحالا ندیده بودم.
سرش رو روی سینه ام گذاشت و آروم زمزمه کرد.
_پس چرا من احساس می کنم که قلبت حرفش چیز دیگه ایه،اون حرف از دوست داشتن می زنه،از عشق.
سرش رو آروم روی سینه ام تکون داد وبا همون لحن ادامه داد.
چشم هاتم دارن حرف قلبت رو میزنن.
چرا کتمان می کنی که عاشقمی،که دوست داری مال من باشی.
_چرا می خوایی زنت باشم،من می دونم دوستم نداری.
بدون اینکه سرش رو از روی سینه ام برداره گفت:
_اگه دوستت نداشتم که عقدت نمی کردم.
بااین حرفش چشم هام باز شدن،نفسم تو سینه ام حبس شد،قلبم خودش رو دیوانه وار به سینه ام می کوبید.
دلم ضعف رفت...
romangram.com | @romangram_com