#سلطان_پارت_414


سرم داغ کرده بود و قلبم از شدت ضربات به سینه ام درد گرفته بود.

انقدر وحشیانه لبم رو می مکید که انگار جونم رو رو داشت ازم می گرفت.

شده بودم مثل یک عروسک بی جون تو بغل گرمش ،تمام بدنم یخ بسته بود.

عقب عقب هولم داد ،بدون اینکه لبش رو از روی لب برداره.

تو یک لحظه خودم رو روهوا معلق دیدم و بعد روی یک جای نرم افتادم.

روی تخت انداختم،خودشم روم خیمه زد.

چشم هاش رو بسته بود،فقط می بوسیدتم،سنگینیش رو انداخت رو تمام بدنم،تمام بدنم داشت آتیش می گرفت،دستام رو برای اینکه از خودم دورش کنم روی شونه های پهن و عضلانیش گذاشتم،امادریغ از یک میل تکون خوردنش.

عاجزانه خیره بودم به چشم هاش،که به طور ناگهانی بازشون کرد.

نگاهمون تو نگاه هم گره خورد،همونطور خیره بهم لبش رو از روی لبم برداشتش.

سرش رو بلند کرد.

چند تااز تاره موهاش روی پیشونی عرق کرده اش ریخته بودن.

همون طور خیره به چشم هام گفت:

_شایدم عاشقم شدی؟

این سوالاش واین کارهاش چه معنی میده،این مرد چی از جونم می خواد.

romangram.com | @romangram_com