#سلطان_پارت_413
موهای سرش با چونه ام برخورد می کرد و بهم حس عجیبی رو منتقل می کرد.
_بریده بریده گفتم:
_نمی خوام درموردش فکر کنم.
سرش رو به آرومی بلند کرد.
چشم های خمار و مشکیش رو به چشم های خمارم دوخت و هم زمان دست بزرگ و مردونه اش رو روی گودی کمرم گذاشت و دست چپش رو روی بازوی راستم گذاشت.
وخیره تو چم هام آروم گفت:
_چاره ای نداری،من نمی ذارم مال کس دیگه ای بشی،پس سعی کن عاشقم بشی.
دیگه طاقت اون نگاه سنگینش،اون بدن داغش رو نداشتم،با کلافگی سرم رو به طرفین تکون دادم .
_تورو خدا امیر سام،انقدر اذیتم نکن،برو بیرون.
نگاه عمیقی تو چشم هام انداخت...
دستش رو از روی بازوم برداشت و آروم پشت سرم گذاشت.
صورتش رو آروم به صورتم نزدیک کرد،قلبم لرزید،ازکاری که می خواست بکنه نفسم بند اومد،
آب دهنم رو به زحمت فرو دادم،بایک فشار خفیف روی کمرم،به یک باره لب داغش رو روی لبم فشار داد،شروع کرد به بوسیدم،
حالم دست خودم نبود اگه نگرم نمی داشت،حتم داشتم که می افتادم ،روی زمین .
romangram.com | @romangram_com