#سلطان_پارت_412


لبخند کجی زد و دستش رو به گردنش کشید،فکر کنم دوباره اعضلات گردنش گرفته بودن.

چشم های جذابش رو ریز کرد سرش رو نزدیک و نزدیک تر آورد.

قلبم به شدت شروع به تپیدن کرد.

سرش رو روی صورتم خم کرد،ازاون همه نزدیکی نفسم داشت بند میومد پاهام سست شدن،توان حرکت دادنشون رو ازدست داده بودم،تنها کاری که می تونستم تو اون لحظه انجام بدم خیره شدن به چشم هایی بود که حالا حتم داشتم که جادویی بودن ،وگرنه یه چشم عادی که نمی تونست انقدر آدم رو مسخ خودش بکنه.

صورتش رو با اخم لابه لای موهام فرو کرد وبالحنی جدی زمزمه کرد:

_یعنی نمی خوایی زن من باشی؟

نفس های گرمش که رو گردنم نشست دست هام رو روی سینه اش گذاشتم و ناخداگاه با صدای لرزونی گفتم:

_تا حالا درموردش فکر نکردم.

عمیقا نفس کشید.

نفس های داغ و عمیق سلطان داشت جونم رو می گرفت.

_پس درموردش فکر کن.

بااین حرفش ضربان قلبم به شدت بالا رفت،هجوم خون رو تو صورتم احساس می کردم،حتم داشتم که از شرم تمام صورتم مثل لبو سرخ شده بودش.

دیگه طاقت موندن تو اون وضعیت رو نداشتم.

لب هام از شدت نفس نفس زدنم ،خشک شده بود.

romangram.com | @romangram_com