#سلطان_پارت_411


سکوت کرد...

نگاهش دیوانه کننده بود،تونقدر سیاه و عمیق که زبونم رو بند میاورد.

زل زد تو چشمام ..

باخشم فریاد زدم:

_پس منظورت ازاین کارا و حرفات چیه؟!هان؟!

_خودت و بذار جای من ،میایی تو اتاق می بینی یه مرد غریبه خم شده کنار زنت و اونم با لبخند خیره شده بهش ،چه حالی پیدا می کردی؟!

باشنیدن کلمه ی زنی که گفت دلم لرزید.

از این که من رو زنش می‌دونست خوشحال بودم امانمی خواستم سلطان چیزی بفهمه،اون بدون دلیل بهم تهمت زده بود،باید یاد می گرفت که یک طرفه به قاضی نره .

اخم هام رو تو هم کردم و با خشم درحالی که خیره بودم به چشم هاش گفتم.

_زنت؟!

پوزخند صدا داری زدم،دوباره ادامه دادم.

_مثل اینکع جدی جدی باورت شده که زن تو ام؟!

خیره نگاهم می کرد وبا هر حرفی که می زدم اخم هاش بیشتر تو هم می رفت.

‌_نکنه یادت رفته که برای چی عقدم کردی؟!

romangram.com | @romangram_com