#سلطان_پارت_410
دستش رو از تو دست بیرون کشید.به عقب چرخید،دستش رو روی دست زخمی نگهبان گذاشت،وآروم بالا آوردش.
با لحن جدی و عصبی غرید:
_تو برو تو اتاقم تا من بیام.
نگهبان که معلوم بود از ترس قالب تهی کرده ورنگش کاملا پریده بود ،نیم نگاهی به من انداخت وبه سرعت از کنار سلطان گذشت و با دو قدم بلند از اتاق خارج شد.
نگاهم مسیر رفتن نگهبان رو دونبال می کرد که با بیرون رفتنش از درگاه و به هم خوردن در به سمت سلطان کشیده شد.
خیره شدم به صورتش.
چشمان شب زده اش که برق خاصی هم داشت باریک کرد.
_دعا کن ،حرف هایی که زدی حقیقت داشته باشه،که اگه نداشته باشه بلایی به سرت میارم که تمام مردم دنیا برات زار زار گریه کنن.
نگاهم که تو چشم هاش افتاد از حرص بود یا عصبانیت،نفس هام به شمارش افتاد.
_یعنی تصور تو از من اینه که یه زن هرزه ام،یعنی فکر می کنی بااین نگهبانه...
با فریاد"خفه شو"یک قدم به سمتم برداشت.
بازوم رو میون پنجه های قوی و عضلانیش اسیر کرد و باصورتی سرخ شده از خشم خیره شد به صورتم.
همونطور که دستم میون پنجه های قویش ناله می کرد؛تو صورتم غرید:
_تصور من از تو این نیست که هرزه ایـی.
romangram.com | @romangram_com