#سلطان_پارت_409
ابهت کلامش به قدری بود که زبونم بسته شد.
جدی و مصمم نگاهم می کرد.
یکم که تو چشم هاش نگاه کردم فاصله گرفت.
پنجه هاش رو دور گردنش حلقه کرد و فشار داد،اخم هاش بیش از پیش جمع شد.
تک سرفه ای کردم،ضربان قلبم رو نادیده گرفتم،باید زبون باز می کردم باید متقاعدش می کردم،باید بهش می فهموندم که بین من و این نگهبان بیچاره چیزی نبوده.
دستم رو روی دست بزرگ و مردونه اش گذاشتم دستش رو نکشید.
دو دستی دست راستش رو تو دستام گرفتم وبا شست دو تا دستم نوازشش کردم و با لحنی که سعی کردم تمام آرامش ذاتیم رو تو بریزم گفتم:
_آروم باش امیر سام،اول خوب حرف هام رو گوش کن بعد قضاوت کن،صبا اینجا بود،من رو تهدیدم کردش .
آب دهانم رو به زحمت فرو دادم.
_چاقو گذاشت رو شکمم ،می خواست منو با چاقو بزنه،این بیچاره اومد و ازش خواست که منو ولم کنه گوش نکرد بهش توهیین کرد،دستش رو که چاقو تو دستش بود گرفت ،صبا با بی رحمی
چاقورو به کف دست این مرد کشید،بعد رفتش.
ازگوشه ی چشم چپ چپ نگاهم میکرد.
تردید و شک رو تو چشم های جذابش می شد دید.
معلوم بود که حرف هام رو باور نکرده.
romangram.com | @romangram_com