#سلطان_پارت_408


نگاهم به سمت دستش که روی یقه‌ی پیراهن نگهبان داشت شل می شد چرخید.

یک قدم دیگه به عقب برداشتم خیره به صورت اخمو و عصبانیش آب دهنم رو قورت دادم.

همراه با پوزخندی که کنج لب هاش نشسته بود،نگاهش روتا توی چشم هام بالا کشید.

بااخم سرش رو تکون داد و گفت:

خب تو بگو قضیه چیه این مرتیکه تو اتاق تو اونم اونقدر نزدیک بهت چکار می کردش.



سرش رو به سمتم خم کرد.

_چیه لال شدی؟!د...حرف بزن انقدر اعذابم نده.

سکوت کردم ،انگار زبونم به حلقم چسبیده بود،تمام بدنم با دیدن هیبتش شروع به لرزیدن کرد.

_آقا، نفس خانوم تقصیری نداره؟!

با خشم بدون اینکه تغییری تو حالتش ایجاد کنه همونطور خیره به صورت وحشت زده ام فریاد زد،توام با خشم و ناراحتی.

_تو خفه شو مرتیکه،از تو نپرسیدم که جواب می دی،به موقعه اش سروقت توام میام.

چونه ی لرزونم رو تو دستش گرفت و سرم رو بلند کرد.

_بگو نفس ،اون زبون بی ساحابت رو تکون بده،وگرنه همین حالا تو رو با تمام عمارتم می سوزونم ،ککمم نمی گزه که چه غلطی کردم .

romangram.com | @romangram_com