#سلطان_پارت_407
با شنیدن صدای بلند سلطان هردو با وحشت به سمت در برگشتیم.
سلطان با چهره ای برافروخته و سرخ شده از خشم تو چهار چوب ایستاده بود و انگشت هاش رو جوری مشت کرده بود که از اون فاصله ی دور هم می شد صدای شکسته شدن استخون هاش رو شنید.
وهمچنان که قلب من از شدت ضربان به طرز دیوانه کننده ای داشت قفسه ی سینه ام رو می شکافت نزدیک شد...نزدیک و نزدیک تر...
از ترس سرجام میخکوب شده بودم،توان تکون دادن دست و پام رو نداشتم.
جلوم ایستاد،با حرص وخشم یقه ی اون نگهبان بخت برگشته رو بین پنجه های قویش گرفت و هولش داد و محکم به دیوار کنار کمد چسبوندش انقدر محکم نگهبان به دیوار برخورد کرد که دیوار برای یک لحظه به لرزه افتاد.
مشت محکمی به صورت او نگهلان بیچاره زد انقدر محکم که سرش با شدت چرخید و دهنش پراز خون شد.
سرش رو نزدیک صورت نگهبان برد،سرشونه هاش از شدت خشم بالا و پایین می شد و رگ گردنش به اندازه ی یک سانت بالا اومده بود .
سریع به خودم اومدم و به سمتشون رفتم.
_عوضی پس فطرت من بهت اعتماد کردم،تو نگهبان این خونه ای چطور تونستی لعنتی.
دستم رو روی ساعدش گذاشتم و درحالی که واقعا ازش ترسیده بودم گفتم:
_تورو خدا امیرسام آروم باش ،این بیچاره کاری نکرده،تقصیری نداره.
یک تای ابروش رو بالا انداخت،وباچشم های وحشیش خیره شد تو صورتم.
_جدا؟
از لحن کلامش وحشت کردم ،یک قدم به عقب برداشتم.
romangram.com | @romangram_com