#سلطان_پارت_406


_ممنون خانوم.

_خواهش می کنم تو به خاطر من اینجوری شدی.

سرش رو هینی که لبخند محوی روی لبش بود پایین انداخت واز روی تخت بلند شد.

_خانوم ممنون من دیگه برم.

_باشه برو...

یک قدم برنداشته بود که ایستاد و دوباره به سمتم برگشت.

به تخت نگاهی انداخت اومد سمتم

بالبخندی که روی صورتش بود خم شد کنارم.

نگاهش به تخت بود.

_خانوم ببخشید ،مبایلم یادم رفت.

نگاهم رو به تخت دوختم مبایلش رو تو مشتش گرفت،کمر راست کرد.

نگاهم رو با لبخند به صورتش دوختم.

_خانوم ممنون بابت پانسمان ،کاری داشتین من تو حیا....

_نفس زنداتون نمی ذارم.

romangram.com | @romangram_com