#سلطان_پارت_404


اون چاقو رو ردش کن بیاد،وگرنه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی.

اوهو، مثل اینکه تو عمارت ریاحی رسمه که خدمتکار ها و کلفت ها زبون درازی کنن.

نگهبان که صورتش از خشم سرخ شده بود دستش رو با اعصبانیت روی دست صبا گذاشت ،ودستش که چاقو توش بود رو بالا گرفت،درست جلوی صورت صبا..‌

لبخند کجی که رو لب های صبا نشست حرصم رو درآورد،نیم نگاهی به صورتم انداخت و با خشم دستش رو از بین انگشتان کشیده ی نگهبان بیرون کشید ،که این کارش همزمان شد با ناله ی نگهبان،چشمم به دستش بود که روی هوا مونده بود و ازش خون می چکید .

صبا زد تخت سینه ی نگهبان و با خشم غریدش.

بار آخرت بود که دستت به من خوردش.

وبعد نگاه زشتش رو به من دوخت و لبخند کجی زد واز کنارم رد شدو به سمت پله ها رفت.

با رفتن صبا نگاهم به سمت دست نگهبان بیچاره که خونریزی داشت کشیده شد.

یک قدم به سمتش برداشتم.

_بیا تو توالت اتاق دستت رو بشور الان همه جارو خونی می کنی.

هینی که صورتش رو از درد جمع کرده وبا دست چپش مچ دست راستش که زخمی بود رو فشار می داد بدون مخالفت کردن با حرفم سریع با یک قدم بلند وارد اتاق شد.

رفت داخل توالت .

جعبه ی کمک های اولیه رو که به خاطر پام آورده بودم تواتاق رو برداشتم.

روی تخت نشستم بلند صداش کردم.

romangram.com | @romangram_com