#سلطان_پارت_402


_خفه شو عوضی،امیر سام عاشق منه،این تویی که از وقتی پات رو تو این عمارت گذاشتی هوا ورت داشته و مدام خودت رو بهش می چسبونی.

تو چشم هاش نگاه کردم،هر دو با خشم و کینه به هم خیره بودیم.

نیشخند زدم...

_باشه تو فکر کن امیر سام عاشقته.

با تردید نگاهم کرد، متوجه ی نیش تو کلامم شد گره بین ابروهاش رو محکم تر کرد و با خشم جیغ زد:

‌

_ازمن بترس دختره ی کلفت کاری می کنم که حسرت داشتن امیرسام رو به گور ببری.

با تردید نگاهم کرد..

چرا باید از تو بترسم،مثلا می‌خوایی چه غلطی بکنی؟

بازوم رو چنگ زد،اون ناخن های تیز و بلندش رو از روی لباس تو بازوم فشار داد.

از درد لبم رو به دندون گرفتم.

باصدایی که شنیدم نگاهم رو به سمت پایین کشیدم.

بادیدن چاقوی ضامندار کوچیکی که به شکمم چسبونده بود شوکه نگاهش کردم و با صدای لرزونی گفتم:

می خوایی چکار کنی؟!...دیوونه شدی؟!

romangram.com | @romangram_com