#سلطان_پارت_401


آخرین پله رو هم بالا اومدم ،به سمت اتاقم قدم بر می داشتم ،نیم نگاهی به دراتاق سلطان انداختم وبا یاد آوری امروز لبخند پهنی روی لبم نشست که سریع جمعش کردم.

خدمتکار وارد اتاق شد .

_وایستا ببینم دختره ی کلفت ...وایستا کارت دارم

به سمت صدا برگشتم،بادیدن چهره ی سرخ شده از اعصبانیت صبا متعجب نگاهش کردم.

با فاصله ی کمی از من ایستادش،انگشت اشاره اش رو آروم روی صورتم کشید،سرم رو چرخوندم.

_دختر خوشگلی هم نیستی؟!

من نمی دونم ،با چه امیدی افتادی دونبال امیرسام؟!

همونطور که نگاهمون تو نگاه هم قفل شده بود و صورت صبا از خشم سرخ بود ،زیر لب غریدم:

_من انقدر،حقیر نشدم که بیوفتم دونبال پسرا؟!

_دختره ی کلفت هرجایی،دوروزه اومدی تو این عمارت فکر کردی خری هستی.

با حرفی که زد اعصبانی شدم با خشم خیره شدم به چشم هاش انگشت اشاره ام رو به سمتش نشونه گرفتم و تهدید وار غریدم:

_هرجایی تویی و جد آبادت،هرجایی تویی که هر شب با یک مرد می خوابی و خودت رو آویزون مردی کردی که هیچ علاقه ای بهت نداره.

صداش رو شنیدم تند و عصبی...

تو کسری از ثانیه به سمتم حمله کرد و یقه ی مانتوم رو گرفت ومن رو چسبوندش به دیوار درست کنار در اتاق.

romangram.com | @romangram_com