#سلطان_پارت_400
سرم رو تکون دادم و وارد مغازه شدم.
****
ماشین رو وسط عمارت نگه داشت،دستم رو روی دستگیره گذاشتم ،تا خواستم دستگیره رو بکشم صدای سلطان متوقفم کرد،سرم رو به سمتش چرخوندم با یک جفت چشم نافذ و جذابش خیره بود به صورتم.
_سریع آماده بشید ساعت پنج راه میوفتیم.
_باشه، ولی تو نمیایی داخل؟!
_نه یه کاری بیرون دارم باید برم،شما آماده بشین.
سرش رو به سمت پنجره چرخوند ودستش رو از پنجره بیرون برد، خدمتکار رو صدا زد که خرید ها رو به اتاقم ببره.
دستگیره رو کشیدم و از ماشین پیاده شدم ،خدمتکار خرید هارو از صندلی عقب برداشت.
سلطان تک بوقی زد و از ماشین رو حرکت داد،کجا داره میره؟!
_خانوم راه بیوفتین.
با صدای خدمتکار به خودم اومدم و چشم از ماشین سلطان که حالا تو چهار چوب در بود برداشتم وبه دونبالش راه افتادم.
ازمیانه ی پله های عمارت بالا رفتم،خدمتکار در عمارت رو برام نگه داشت وارد سالن شدم.
مثل همیشه داخل عمارت بزرگ و مجلل ریاحی رو سکوت فرا گرفته بود.
از پله ها به سمت سالن بالا پشت سر خدمتکار قدم برداشتم.
romangram.com | @romangram_com