#سلطان_پارت_399
قدم هاش آروم و آروم تر شد،تاجایی که ایستاد.
رخ به رخم ایستاد اخم هاش رو تو هم گره کرد و گفت:
_از زن و بچه می ترسم،اونا دست و پای آدم رو می بندن،من دشمنای زیادی دارم که پاشا یکی شونه.
می ترسم بلایی که سر زن و بچه ی بابام آوردن سر زن و بچه ی منم بیارن،خانواده ی یک مرد یعنی همه چیز اون مرد.
اگه یکی چاقو رو گلوی خانواده ی یک مرد بذاره رسما اون مرد رو از پا در آورده.
من برای همینه که از وابستگی می ترسم.
درحالی که خیره نگاهش می کردم،نگاهش رو از چشم های هیرونم گرفت ومن رو دنبال خودش کشید
جلوی یک فروشگاه لباس زیر فروشی ایستادو گفت:
_برو تو هرچی می خوای بگیر، فقط سریع داره دیرمون می شه.
کارتش رو گرفت سمتم و رمزش رو گفت.
_آب دهنم رو به زحمت قورت دادم،به لباس های زیر زنونه که پشت ویترین گذاشته بودن با شرم نگاه کردم.
دستم رو به سمت دستش که به سمتم دراز شده بود بردم.
کارت رو ازش گرفتم.
_فقط سریع باش.
romangram.com | @romangram_com