#سلطان_پارت_397
_یه نگاه بنداز ببین چیز دیگه ای نمی خوایی؟
نگاهی اجمالی به اطراف انداختم و شونه ام رو بالا دادم و گفتم:
_نه ممنون...
کیف چرم کوچیکش رو درآورد بازش کرد یکی از کارت هاش رو برداشت وداد به فروشنده.
وقتی حسابشون کرد،بسته رو از فروشنده گرفت و از فروشگاه خارج شدیم.
_نفس هر لباسی که یک خانوم نیاز داره رو بخر.
_دیگه چیزی نمی خوام.
_مطمعنی؟!
_آره.
شونه به شونه ی هم راه می رفتیم که پنجه های قویش رو تو پنجه های ظریفم فرو کرد و من رو به دنبال خودش کشید.
همونطور کنارش روی پله برقی ایستادم و دستم هنوز تو پنجه ی قویش چفت شده بود.
_بابت سیلی که بهت زدم معذرت می خوام،دست خودم نبودش.
نگاهم کرد،اخم کرده بود و چشم های خمار مشکیش جذابیت های ذاتی و مردانه اش رو بیشتر کرده بود.
چرا این مرد امروز اینجوری شده بود،تو دل برو و مهربون.
romangram.com | @romangram_com