#سلطان_پارت_396
بالبخند سرم رو تکون دادم باورم نمی شد این مرد همون سلطان اخمو وعبوس قبل محرمیتمون باشه،رفتارش از زمین تا آسمون باهام فرق کرده بود.
لباس رو به سختی درآوردم و از اتاقک خارج شدم،نگاه از دور به سلطان افتاد که مشغول صحبت با تلفن همراهش بود.
به سمت صندوق قدم برداشتم،لباس رو به فروشنده تحویل دادم تا بذاره داخل کیسه.
_دختر زیر لب گفت:
_مبارکت باشه گلم،فقط همین دوتا رو خواستی؟!
با تعجب گفتم:
_نه من فقط همین زرشکیه رو می خوام.
_ولی شوهرتون گفتن این یکی رو هم بسته بندی کنم.
دهن باز کردم چیزی بگم که سلطان کنارم ایستاد دستش رو روی کمرم گذاشت و با لحن آرومی گفت:
_چی شده نفس؟!
سرم رو بالا گرفتم و به چشم های جذابش خیره شدم.
_تو اون سرمه ایه رو هم گفتی بسته بندی کنه؟!
_آره،اونم خیلی بهت می اومدش،ولی حق نداری جایی بپوشیش.
حرفی نزدم سرم رو پایین انداختم که دوباره صداش تو گوشم پیچید.
romangram.com | @romangram_com