#سلطان_پارت_395


اخم هام رو تو هم کردم و گفتم:

_می شه بری بیرون می خوام لباسم رو عوض کنم.

لبخندش پررنگ تر شد هم زمان ابروهایش را بالا انداخت و گفت:

_نوچ نمی‌رم‌

_چرا ؟نوچ ...د...برو دیگه می خوام لباسم رو عوض کنم.

لبخندش شیطون شد .

_بذار کمکت می کنم .

شاکی ناله کردم:

-سلطان...

_مگه نگفتم امیر سام صدام کن،حالا که اینجوری شد نمی رم.

دستم رو به کمرم زدم و طلبکارانه نگاهش کردم.

بازوش رو گرفتم و به زور هولش دادم.

_خیلی خوب ،امیر سام برو بیرون منم لباسم رو عوض کنم میام.

وبه هر سختی که بود اون کوه سنگی رو بیرون فرستادم.

romangram.com | @romangram_com