#سلطان_پارت_394


دوست داشتم محکم به آغوشش پناه ببرم و سرم رو روی سینه اش بذارم و ساعت ها با آهنگ ضربان قلبش،آرامش بگیرم.

عطرش باز هم این دل لرزون و بی جنبه ی من رو هوایی کرده بود.

_خانوم لباس رو پوشیدین؟!اگه خوشت نیومده یکی دیگه بیارم.

از صدای دختری که پشت در ایستاده بود،به خودمون اومدیم،وخیلی سریع فشار دست سلطان روی کمرم کم شد،خودم رو ازش کمی دور کردم،با دستپاچگی خطاب به دختر گفتم:

_نه از همین خوشم اومده.

سلطان لبخند کجی زد و بینیم رو کشید.

_انقدر حواسم رو پرت کردی که به کل یادم رفت کجاییم.

نگاهی زیر چشمی بهش انداختم و با لحن طلبکارانه ای گفتم:

_من حواست رو پرت کردم،کی بود پرید تو اتاق و درو قفل کردش،واقعا که،حالا طلبکارم هستی؟

یک تای ابروش رو بالا انداخت و بالبخند گفت:

_درسته من اومدم تو ولی این توبودی که هوش و حواسم رو بردی،وادرم کردی بیام تو.

دستم رو زیر موهام کردم و یک دور تابشون دادم و با کلیپس بستمشون.

همونجور صاف ایستاده بود و با لبخند محوی خیره نگاهم می کرد.

می خواستم لباسم رو در بیارم ،ولی تا وقتی که سلطان تو اتاق بود که نمی تونستم.

romangram.com | @romangram_com