#سلطان_پارت_393


مات اون چشم های براق و نافذش بودم.

که سرش رو تو گودی گردنم خم کرد و درحالی که عطر موهام رو نفس می کشید آروم زمزمه کرد.

_بهت میاد،خیلی ام میاد،همینم من رو می‌ترسونه...

هرم داغ نفسش روی پوست گردنم پخش شد و حرارتش بین موهام پخش شد.

با صدای بمی گفتم:

_از چی می‌ترسی؟!

_از نگاه مهران و مردای دیگه،که باتیر هوسشون قلبم اسب وحشی من رو هدف گرفتن.

از تعصبی که داشت نا خواسته اون رو نسبت به من به زبون میاورد دلم قنج رفت،این اولین باریه که یکی انقدر به فکرمه‌.

کم کم داشتم به اون احساس سرکشی که ناخونده پا به قلبم گذاشته بود و هر ثانیه خودش رو بیش از پیش تو دیوارهی نازک دلم

جای می کرد وتنم رو به لرزه می انداخت پی می بردم.





فصل هفدهم



romangram.com | @romangram_com