#سلطان_پارت_392
لبخند کجی کنج لبش نشوند،حلقهی دستش رو به دور کمرم پیچید و گفت:
_امیر سام،بهم بگو امیر سام،من برای تو امیر سامم نفس.
لحنش به دلم نشست و جمله اش صد برابر بیشتر.
نا خدا گاه لبخندمحوی روی لبم جا خوش کرد،سرم رو تکون دادم و گفتم:
_امامن دوست دارم سلطان صدات کنم.
چین نازکی میون ابرو هاش نشست.
_اما تو دیگه نفس امیر سامی، اسمم رو صدا کنی بهتره.
این مرد قصد کرده بود که دیوونه ام کنه.
خواستم بحث رو عوض کنم که گفتم:
_نگفتی این لباس بهم میادش؟!
_گفتم.
_راستش رو بگو ،تو راستش رو نگفتی؟
مردونه و جذاب خندید،بدون اینکه به لباس نگاه کنه به صورتم خیره شده بود.
انگشتان بلند ومردانه اش رو شانه وار توی موهام کشید وقلبم رو از هیجان و احساس لبریز کرد.
romangram.com | @romangram_com