#سلطان_پارت_391


یک قدم به سمتم برداشت، دراتاق پرو رو پشت سرش بست،وقفلش کرد.

_چکار می کنی اینجا همین جوریشم تنگه،چرا اومدی تو؟

با چشمان وحشی وجذابش خیره بود به صورتم.

ناخدا گاه هر دو دستم رو روی سینه اش مشت کردم.

همونطور که تو چشمان متعجب اما خونسرد سلطان خیره بودم با لحن خشنی گفتم:

_چرا اومدی تو ؟!چرا در رو قفل کردی؟! خواهش می کنم سلطان ،انقدر اذیتم نکن.

نگاهش رو همه ی اجزای صورتم چرخید،بی وقفه پرسید:

_فکر می کنی که من اذیتت می کنم؟!

اما نظر من چیز دیگه ایه.

دست مشت شده ام رو باز کردم، و روی بازو هاش گذاشتم تا از خودم دورش کنم.

حتی از روی کاپشن کلفتش هم عضله های تنومند و قویش خودشون رو به رخ می کشیدن.

تو سکوت نگاهم می کرد،تیر نگاهش انقدر تیز بود که تا قلبم نفوذ کردش.

بی مقدمه بالحن ملتمسانه ای هینی که به عقب هولش می دادم زمزمه کردم:

_سلطان برو بیرون،جان نفس برو بیرون.

romangram.com | @romangram_com